تبلیغات
پونی کلاب - مرور داستان قتل فلاترشای و رنگین

مرور داستان قتل فلاترشای و رنگین

جمعه 12 دی 1393 03:20 ق.ظ

By : پــ . . . ـــانیذ:)
،
سه قسمت آخر داستان رو مرور میکنیم
پینکی:میدونی شما خیلی خوش شانسین!
فلاترشای:چرا؟
پینکی:چون اگه من جای شما بودم تا الان200بار دستم رو شده بود!
فلاترشای:واقعا؟ممنونم!
همون موقع پسرخاله ی اپل جک(اسمش براندی هستش)داشت میدوید که خورد به فلاترشای!!!!!
فلاترشای همون موقع سریع عاشق پسرخاله براندی شد!
پسرخاله براندی:من واقعا متاسفم!ببخشید
فلاترشای:بخشیدم!
پسرخاله براندی:تیمارستان قلام علی کجاست؟(ببخشید اسم دیگه ای نداشتم!)
پینکی پای:سر کوچه نبش خیابون!
پسرخاله براندی:یا امام زاده بیژن!من که500با اوجا رو گشتم!باشه ممنون!
فلاترشای:خداحافظ
پینکی:فلاترشای؟؟؟؟؟؟
فلاترشای:......
پینکی:فلاترررررررررررررشششششششاااااااااااااییییییییی!!!!!
فلاترشای:امم...چیزه.....اصلا ناهار مهمون من!
از اون طرف.....
اپل جک:من دارم فکر میکنم....
پسررخاله براندی:سلام دختر خاله تا شنیدم خودمو رسوندم.حالا خانوم روریتی خوبه؟
اپل جک:آره!
توآیلایت:ما کاری رو که لازم بود کردیم.
همون موقع فلاترشای و پینکی میان همون تیمارستان تا بفهمن موضوع چیه.
پسرخاله براندی:آههههه.خانوم فلاترشای...از دیدنتون خوش حال شدم!
اپل جک در گوش پینکی میگه:
فلاترشای چش شده؟
پینکی:هزار دل عاشق این مردتیکه شده
اپل جک:میدونی این مردتیکه کیه منه؟
پینکی:خوب ببخشید!من سریع براندی رو از فلاترشای دور میکنم
پینکی باصدای بلند:
اون سیبا خودشون خود به خود
چیده نمیشن!!!!
براندی:حق با شماست!
همه به فلاترشای نگاه کردن:
فلاترشای:چیه فکر کردین من عاشق اون شدم؟
اپل جک:فکر نمیکنیم مطمینیم!
همون موقع رنگین میاد وسط و میگه:ززززززااااااااااامبی ههههههههاااااااا حمله کردن!!!!





توآیلایت:خوب اگه گفتید الان وقت چیه؟
پینکی:الان وقت جشن گرفتنه!
توآیلایت:نه پینکی الان وقت جنگیدنه!
رنگین:پس بیاین آماده شیم!
همون موقع سامست با یه دست شکسته میاد تو و میگه:
سلوم!
همه:سامست؟
اسنیل و اسلیپ:ماهم باهاش اومدیم!
فلاترشای:سامست چرا این دیوونه هارو باخودت آوردی؟
سامست:بابا مگه من آوردمشون؟ایناعین زالو چسبیدن به من!
توآیلایت:خوب دیگه بسه!راستی سامست تو بیرون بودی؟
سامست:آره بیرون بودم.نمیدونم چرا زامبی ها بهم حمله کردن و دستم رو شکستن.بعد رنگین رو دیدم که داشت دنبال یه زامبی میگشت.بعد تامنو دید اومد اینجا منم دنبالش کردم و اومدم اینجا!
توآیلایت:خوب بریم که رفتیم!
پینکی:ننننهنههههههههههههههه.باشمارش من حمله میکنیم!
3    2    1
حمله!!!!
همه داشتن میجنگیدن.....
از اون طرف توی تیمارستان قلام علی.....
خلاصه همه داشتن میجنگیدن که همون موقع توآیلایت میره پیش رنگین و بهش میگه:
رنگین تو مشکوک میزنی؟
رنگین:تو چرا همچین فکری میکنی؟
توآیلایت:چون واقعا مشکوکی!!!
فلاترشای:سلووووومممم.چی بهم میگین؟
توآیلایت:فلی؟؟؟تونمیخوای بری بجنگی؟
فلی:نه نوموخوام!
اپل جک:یا امام زاده بیژن!!!!بیاین ببینین ما همه رو شکست دادیم به جز اون زامبی یه!
فلی میره در گوش رنگین میگه:مطمینم این همونی هستش که ما از اول کشتیمش!رنگین دیگه باید حقیقت رو بگیم.ما اول مامان روریتی رو کشتیم....بعد اسپاک....بعد پینکی(ولی فلی خودش میدونه که پینکی زندس)...الانم که روریتی رفته تیمارستان غلام علی!و الانم زامبی ها حمله کردن.رنگین روز به روز داره بدتر میشه!همه چی از اون روز که ما یه پونی کشتیم شروع شد.....وبعد تا الان همش داریم به دروغ هامون اضافه میکنیم.
از اون طرف پینکی....
خوب دیگه من از همه چی خبر دارم.....


پینکی:من میتونم لوشون بدم!!!!وای خدای من من دارم چی میگم؟من به فلاترشای قول دادم!خوب..امممم.من بهش قول دادم تا لوشون ندم اما میتونم کاری کنم که لو برن!
همون موقع جک فراست از آسمون پرت میشه پایین(اونایی که جک فراست رو دیدن میدونن برای چی از آسمون پرت شد.چون میتونه پرواز کنه)
پینکی:جک فراست؟
سردین:آره من خودمم!
پینکی:تو همون سرآشپزه ای که تو شبکه ی3میومد؟
سردین:نه بابا!من جک فراستم!
پینکی:آهان همون آرایشگره؟
سردین:بابا منم!جک فراست!نگهبان یخ های دنیا!نگهبان بچه هایی که باورم دارن!!!
پینکی:آهان!خوب دیگه مضاهم نشو بزار برم کارم رو بکنم.
بعد پینکی رفت تو شهر و دنبال زامبی گشت!!پینکی زامبی رو پیدا کرد و برد به سالن متروکه!!!
پینکی:من مطمینم یه روزی برای گردش میان اینجا و این جسد رو میبینن!خوب دیگه کار من این جا تمومه!!!
پینکی رفت بیرون اما همون موقع یه دونه ی برف نشت رو دماغش!
پینکی:این دیگه چیه؟
السا:برفه!
پینکی:اینجا چرا اینجوریه؟تو الان باید تو کارتون خودت باشی که؟بعد چرا الان داره برف میاد؟
السا:میدونی.....
پینکی:نه......
السا:خوب......
پینکی:بعد..........
السا:من نتونستم قدرتم رو کنترل کنم بعد وسط تابستون داره تو شهرتون برف میاد
پینکی:یا امام زاده بیژن!!!!!!!!!!!!!!
از اون طرف...
فلاترشای:اپل جک میشه بگی پسرخاله براندیت کجا زندگی میکنه؟
اپل جک:نه!
فلاترشای:چرا؟
اپل جک:چون باید دور اونو خط بکشی!!
فلاترشای با خودش میگه:تا وقتی این اپل جک مضاهم هستش نمیتونم کاری بکنم!باید بکشمش کنار!!!
از این طرف....
السا:جک من یه کار خیلی بد کردم..
جک:بله!خودم میبینم!!!
السا:من نمیخواستم اینطوری بشه!
جک:السا دارم شوخی میکنم!تقصیر تو نیست!



از اون طرف توی تیمارستان قلام علی...
روریتی:من یه گوگول مگولم...تو ی گوگول مگولی...ما گوگول مگول هستیم!!!!
خوب دیگه این قسمت تمام شد.باید منتظر بمونین تا بفهمین فلاترشای با اپل جک چیکار میکنه؟
جک و السا چه طوری اومدن این جا؟
پینکی میتونه دست رنگین و فلاترشای رو روکنه؟




Comments : نظرات

Last edited: - -