تبلیغات
پونی کلاب - سرنوشت تلخ یا شیرین(قسمت2)

سرنوشت تلخ یا شیرین(قسمت2)

پنجشنبه 25 دی 1393 01:53 ق.ظ

By : پــ . . . ـــانیذ:)
،

خوب مرسی از کسایی که واس سری قبل نظر دادن ^_^
حالا برین ادامه که بقیشو آوردم ^_^

حالا وقتش رسیده بود که اعلام کنن کدوم گروه ها به مرحله نهایی میرن
از هیجان قلبم همین طور میتپید و نفسمو حبس کرده بودم
همش توی خیالم لحظه ای رو تصور میکردم که گروه ما توی فینال هم قبول شده
و بهترین خواننده امسال هم شناخته شدیم
همین طور که توی فکر بودم یک دفعه یک مرد گنده اومد جولوم وایستاد
خدای من!درست لحظه حساس
من:اقا.میشه برین کنار
اونم برگشت توی چشمام زل زدو گفت:عزر میخوام.چیزی گفتین؟
ولی وقتی توی چشماش نگاه کردم یک دفعه احساس کردم روحم از این بدن جدا میشه
انگار توی زمان سفر کردم.وقتی روحم ایستاد،چند بار پلکامو به هم زدم
و وقتی هوشیاریم کامل شد،باورم نمیشد کجا هستم!
برگشته بودم به گزشته.درست زمانی که هیولا شده بودم و به توایلایت اینا حمله کرده بودم
من:من....من کجام؟چه طوری اومدم اینجا؟!
سه تا روح که خیلی واضح دیده نمیشدن اومدن در گوشم زمزمه کردن:
سامست شیمر.....
من عقب عقب رفتم و گفتم:شما کی هستین؟اینجا کجاست؟
یکی از اون روح ها:مهم نیست ما کی هستیم

یکی دیگشون:مهم اینه تو کی هستی؟

و یکی دیگشون:و اینجا.....
هرسه باهم:اینجا خود واقعیته....
من:چرند نگین!من تغییر کردم.من دیگه اون هیولایی که اونجا وایستاده نیستم
من الان دوستای خودمو دارم.بین دانشآموزها محبوبم...

یکی از اون روح ها:
تو واقعا فکر میکنی اونا دوستت
دارن؟
یک دیگه:
تو هرچقدر هم تظاهر به خوبی کنی....

اون یکی:
هنوزم یک هیولایی..
وقتی این حرف رو زد گوشمو گرفتم و چشممون بستمو فریاد زدم:
خفه شین ....
وقتی چشمامو باز کردم بچه ها بالای سرم ایستاده بودن
کم کم تصاویر واضح شد
من:اپل....جک؟
اپل:سامست؟خوبی؟چرا فریاد میزدی؟
من:خوب یه کابوس دیدم
رینبو:توی بیداری کابوس میبینی!؟
من:کابوس که نه.....یه مرد...صبر کن...اون مرد کوش!؟
پینکی:تو قاطی کردی!؟هیچ مرد گنده ای اینجا نبود :|
همه:تو از کجا فهمیدی گندس؟
پینکی:الو؟!خوبین؟یادتون رفته من پیشگویی میکنم؟؟
اپل:اها.اره دیه.پینکی خودمونه.
من:شما ندیدنش؟
رریتی:اوه سویتی من حتما  توهم زدی
فلی:دکتر خبر کنم؟
من:بابا به جان خودم راست بود...
و شروع کردم به تعریف قضیه.......
رینبو سوت زدو گف:عجب!پس که این طور
همه با حالتی متفکرانه توی فکر بودن
ولی در این همه قاراشمیش یک دفعه من یه سوال مزخرف پرسیدم:
کدوم گروه برنده شد؟
همه:سامستـــــــــــــــــــــــــ!
من:ها؟چیه؟خو میخوام بدونم :|
همه:سامستـــــــــــــــــــــــــــ!
من:اصن لازم نکرده بگین
فلی:به نظرم پرنسس توایلایت رو خبر کنیم
رریتی:اره.سامی؟میشه با اون دفترچت توایلایت رو خبر کنی؟
من:امممممم....فکر بدی نیست.ولی بهتر اینه که ما به پونی ویل بریم
رینبو:حالا چرا ما بریم؟
پینکی:خوب معلومه.اونجا کتابای بیشتری هست.تازه سامست دلش برای پرنسس سلستیا تنگ شده
من که لپم گل انداخته بود گفتم:پینکـــــی!قدرت پیشگوییت خیلی مزخرفه{یکم مکث کردمو ادامه دادم}البته بیشتر وقتا!
پینکی:
من:
پینکی:
من:
پینکی:
رریتی:ایش بیکلاسا!تمومش کنین
من:باوشه باوا
پینکی:
رینبو:خب.....بهتره راه بیفتیم
فلی:کجا بریم؟
رینبو:یه جایی که بتونیم از اونجا به پونی ویل بریم
من:خب من یه راهی بلدم.فقط به یه جنگل نیاز داریم
اپل:خوب اون با من!
همه به اون نگاه کردیم
اپل:بیگ مک میتونه مارو ببره
من:پس همه بریمو واس یه سفر طولانی حاضر شیم


برای قسمت بعدی،10نظر موخوام
بایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ





Comments : نظر کاراملی

Last edited: - -