تبلیغات
پونی کلاب - سرنوشت تلخ یا شیرین(قسمت3)

سرنوشت تلخ یا شیرین(قسمت3)

شنبه 27 دی 1393 10:01 ق.ظ

By : پــ . . . ـــانیذ:)
،

بچه ها یکی داستانمو ویرایش کرده بود
به خاطر همین مجبور شدم از اول بنویسمش :_(
ولی تقریبا مث قسمت قبله ^_^
من:خیلی خوب حالا که وسیله جور شد بریم واسایلمون رو جمع کنیم
اپل:و البته منم برم بیگی رو رو رازی کنم که مارو ببره وسط یه جنگل :|
فلی:راستی هر جنگلی میشه یا یه نوع  جنگل خاص باید رفت؟
من:باید ترسناک ترین جنگل ممکن رو بریم تا کار راحت تر باشه...
فلی:حالا چرا ترسناک ترین؟
من:چون بیشتر خوش میگزره ^_^
فلی:اوففففففف از دست تو
من:وا :| مگه من چی کار کردم
فلی:تو هیچ کاری نکردی!
من:میدونم
فلی:
من:
فلی:حالا لازم نکرده تو جای پینکی رو پر کنی
من:تو هم لازم نکرده جای منو پر کنی!
اپل:یالا تمومش کنین!بعد از این که این ماجرا تموم شد هرچقدر میخواین کتک کاری کنین
منم  یکم فکر کردم بعدش تف زدم کف دستمو بردم سمت فلاترشای
من:قبول؟
فلی هم با ظرافت خاصی کف دستش تف زدو دست دادو گف:قبول ^_^
رریتی:
اپل:دیگه وقت برای مسخره بازی نداریم.همه برن حاضر شن.راس ساعت3اینجا باشین وگرنه جا میمونین!
همه:قبـــــــــــــوله ^_^
بعدش هممون بدو بدو به سمت خونه هامون رفتیم
من  رفتم توی زیر زمین مدرسه و یه ذره خرتو پرتی که داشتم جمع کردم.کم ولی با ارزش!خیلی کارامد بودن
ولی همین طور که جمع میکردم چن تا عکس پیدا کردم
با دیدن اون عکسا یه لبخند کوچیک روی لبم ظاهرشد




ولی وقتی عکس آخر رو دیدم همراه با لبخندم،یه اشک کوچیک روی گونه هام ظاهر شد و گفتم:
به زودی دوباره همو میبینیم پرنسس
همین طور که به عکس زل زده بودم،یک دفعه صدای زنگ ساعت رو شنیدم
و وقتی بهش نگاه کردم ساعت تقریبا 3بود!
اوه نه :| بدشانسی بدتر !؟ از اینجا تا محل قرارمون حدود15دقیقه فاصله بود
ولی مسئله اینجاس اگه اونا بدون من برن فقط وقتشونو تلف کردن
و با تلقین این مسئله به خودم که اونا بهم نیاز دارن،کیفمو برداشتمو شروع کردم به دویدن
وسطای راه اسکوتلو رو دیدم
من:اسکوتر تو قرص میدی؟
اسکوتلو:به جاش چی میدی؟
من:من الان دستم خالیه
اسکوتلو:پس شرمنده
من:جون من
اسکو:نه
من:لطفااااااااااا
اسکو:نه
من:توروخدااااا
اسکو:نههههههه
من:به خاطر رینبو!
اسکو:خیلی خب باشه بیا بگیر
ولی یادت باشه به خاطر ریبو
من همین طور که میرفتم داد زدم:مررررررررررسی.رینبو هم از تو ممنونه!
با نهایت سرعت میرفتم و هی امیدوار بودم اونا اونجا باشن
مسیری که اصلش15دقیقس رو در عرض5دقیقه رفتم
وقتی رسیدم اونا اپل وایستاده بود و با اخم گف:بیگ مک از وقت نشناسی خوشش نمیاد!
من:متاسفم.یه مشکلی پیش اومده بود
اپل:بزار سوارشیم بعد تعریف کن.
من:چییز مهمی نیست
اپل:خیلی خوب باشه.حالا همه سوار شن!
وقتی همه سوار شدیم 2نفرمون مجبور شد بره عقب. من و رینبو
راستش ترجیح میدادم یکی دیگه باشه.نه این که رینبو رو دوست نداشته باشم،نه...
مسئله اینه نمیشه راحت باهاش ارتباط برقرار کرد
ولی سعی  خودمو کردم
من:امممم.....رینبو
رینبو:چیه؟
من:میخواستم ازت تشکر کنم
رینبو:برای چی!؟
من:خب....اسکوتلو به خاطر تو حاضر شد اسکوترشو قرض بده
وگرنه خودمم میکشتم نمیداد!
رینبو:واقعا به خاطر من داد؟
من:اره
رینبو:یادم بنداز وقتی برگشتیم ازش تشکر کنم!

من:حتما ^_^
ولی همین یه کلمه ساده،باعث شد کل راه منو رینبو گرم بگیریم و باهم بهتر باشیم
حالا فهمیدم ارتباط برقرار کردن با اون خیلی سخت نیست،فقط من نمیدونستم!

نزدیک ساعت7رسیدیم به جنگل
من:خیلی خب.حالا باید دنبال یه جا باشیم که من کارای لازم واس رفتن به پونی ویل رو انجام بدم
اپل:بیگی،تو برو خونه.لازم شد بیای زنگ میزنم
بیگی:ولی...
اپل:ببین اپل بلوم خونه تنهاس.اون نمیتونه مراقب خودش باشه.تازه معلوم نیست با اون2تا دوستش چقدر آتیش بسوزونه.ولی من بزرگ شدم و الان با دوستامم.پس کار عاقلانه اینه که تو بری.
بیگی:ای یا!باشه
بعد از دور شدن بیگی هم،اپل اومد پیش ما و گفت:خب،برنامه چیه دوستان؟
من:به نظرم بریم بگردیم و یه محل مناسب پیدا کنیم که هم بشه استراحت کرد،هم برای باز شدن دروازه به پونی ویل مناسب باشه
همه{به جز فلی}قبوله!

فلی:امممممم....بچه ها......هوا داره تاریک میشه....درسته این موقع توی جنگل باشیم؟
من:لازم نیست بترسی ^_^
پینکی:نظرتون چیه برای این که کار سریع تر پیش بره چند گروه شیم؟ هرکی یه جای خوب پیدا کرد بقیه رو هم خبر کنه
همه(ّبه جز فلی)قبوله
فلی:عاقلانس که این کار وکنیم؟

پینکی:نترس مامان پینکی واظبته ^_^
فلی:من 1سال ازت بزرگ ترم!
پینکی:حالا هرچی!
من:بچه ها لطفا،همین طور که فلی گف هوا داره تاریک میشه،باید سریع باشیم
فلی هم آهی کشیدو گفت:خیلی خب باشه بابا گروه میشیم
بعد از تقسیم،من با رینبو افتادم
اپل با پینکی
فلی با رریتی
 گروه ما مستقیم رفت، و دو گروه دیگه هر کدوم به یه سمت
توی راه سعی میکردیم با حرف زدن آروم شیم
ولی باید بگم واقعا اشتباه بزرگی کردم که گفتم ترسناک ترین جنگل :|
اینجا با دنیای مردگان فرقی نداشت!
همین طور میرفتیم جولو
من:رینبو....به نظرت بقیه در چه حالن؟
رینبو:من علم غیب ندارم!
{چن دقیقه سکوت}
من:رینبو....بالاخره نگفتی کی مسابقه برد!
رینبو:الان وقت این حرفا نیست
{چن دقیقه سکوت}
من:رینبو....
رینبو:رینبو و مرض!دو دقه خفه شو.از رریتی هم رو مخ تری!
من:جدی؟پس یعنی هنوز رریتی رو نمیشناسی!
کم مونده بود دعوامون شه ولی یک صدای جیغ،منو رینبو رو به خودمون آورد
من:این شبیه صدای.........


خوب این قسمتم تمومید ^_^
سعی کردم تا جای ممکن طولانی شه
برای قسمت بعدی 15نظر میخوام
بایــــــــــــــــــــــــــــــــــــ





Comments : نظرات

Last edited: - -