تبلیغات
پونی کلاب - سرنوشت تلخ یا شیرین(قسمت4)

سرنوشت تلخ یا شیرین(قسمت4)

جمعه 8 اسفند 1393 01:07 ق.ظ

By : پــ . . . ـــانیذ:)
،

سلوم بروبچ^_^
چه خبرا؟؟خوبین؟؟خوشین؟؟
من که آره ^_^ به 2دلیل
1.سامی جونم برگشته & منو بخشیده
2.دیروز خیلی تو مدرسه حال کردم
(تا ساعت22در مدرسه بودم ^_^)
واس همین امروز حسابی سرحالم
و مغزم درست حسابی کار میکنه
به خاطر همین ادامه داستانمو گزاشتم
برین ادامه ^_______^
من:این شبیه صدای.....
رینبو:رریتی بود!
سریع شروع کردیم به دویدن به سمت صدا
ولی از شانس خوبمون افتادیم توی یکی از اون تله های جنگلی
و از درخت آویزون شدیم
رینبو:همینو کم داشتیم!
من:بزار ببینم تو کیفم چیزی پیدا میکنم؟
و شروع کردم به گشتن کیفم.ولی هر وسیله ای که من داشتم جادویی بود
و الانم وسط جنگل خبری از جادوی کواستریا نبود
من:ذکی! چیزی پیدا نکردم
رینبو درحالی که با موبایلش ور میرفت:لعنتــــــــــی!آنتن نمیده
من:کــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــک!کسی صدای منو میشنوه؟
رینبو:آخه کی این موقع شب تو جنگله!؟
من:شاید اپل و پینکی صدامونو بشنون
رینبو:شاید....
من و رینبو:کــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــک
همون موقع یکی بالای شاخه ها چشماشو باز کرد
من:میتونه حیوون باشه؟
رینبو:فکر نکنم.دقیق تر نگاه کن....
همون موقع اون موجود بالهاشو باز کرد و پرواز کنان به پایین اومد
رینبو:اون...اون
من:یه فرشتس!!!!
رینبو:امکان نداره...
من:ولی حالا داره
رینبو:!اگه یه فرشتس.......
من:پس میتونه کمکمون کنه
رینبو:امیدوارم....
من:ممممم....فرشته.....
فرشته:با منی؟
من:اوهوم
فرشته:چیه؟
من:.....خب....ما این بالا گیر کردیم....میشه بیاریمون پایین؟
فرشته:من از هیچ کس جز ارباب هام دستور نمیگیرم!
من:مگه فرشته ها هم ارباب دارن!؟
-همشون نه(پسر)
+ولی این یکی آره(دختر)
فرشته:اوه ارباب....
من و رینبو به پایین نگاه کردیم
2تا آدم شنل پوش بودن
یکیشون خیلی کوچیک تر از اون یکی بود
رینبو:خخخخخخخخخخخ یه فرشته از 2تا انسان دستور میگیره!؟واقعا خنده داره
من:رینبو...الان وقت خوبی برای شوخی نیس....
رینبو:ولی من جدیم!کجای دنیا فرشته ای دیدی که از انسان دستور بگیره؟اصلا کجای دنیا فرشته دیدی!؟
فرشته:آره.خنده داره.دستور گرفتن از انسان.....ولی اونا با انسان های معمولی فرق دارن...
من:ما هم فرق داریم!فقط اگه جادوی کواستریا اینجا بود.....
-جادو؟!
+پس انگار شما
-+جزو اِلف ها هستین!
من:جزو چی چی ها!؟
-جیبریل....
+بیارشون پایین
فرشته:اطاعت سرورم....
و با یه حرکتی که ندیدم چی بود طور پاره شد و ما با سر خوردیم زمین
وقتی بلند شدیم اون2تا شنل پوش بالای سرمون بودن
-من سورا(sora)ام
+من شیرو(shiro)ام
سورا &شیرو:ما باهمblank رو تشکیل میدیم
من:سورا...مورا...شیرو...پیرو....اَه نمیتونم برای اسمتون قافیه پیدا کنم!ولی حالا هرچی که هستین....ببین ما کار داریم....وقت کل کل با شما ها رو نداریم....برین کنار...میخوایم بریم
رینبو:سامست؟حالت خوبه؟چرا این شکلی حرف میزنی؟!خودت داشتی میگفتی وقت شوخی نیست
ولی من این خلوچلا داشتم همین طور حرف میزدم
سورا:من میدونم چطور این مشکلو حل کنم
شیرو:جیبریل.....
هردو:کارشو بساز!
رینبو:چـــــــــــــــــی!؟
همون موقع جیبریل یه مشت محکم به صورتم زد
فکر کنم بیهوش شدم........وقتی داشتم آروم چشمامو باز میکردم رینبو رو دیدم که داشت با اون پسره سورا دعوا میکرد
رینبو:ببینید چیکارش کردید!توروخدا شماها دیگه مشکل حل نکنید
سورا:غر زدنات که تموم شد یه نگاه به دوستت بنداز.....ظاهرا داره به هوش میاد
رینبو:ها؟
و برگشت طرف من.
رینبو:سامست؟خوبی؟
من:آی....آره خوبم
ببینم چه اتفاقی افتاده؟
رینبو:خب...تو....
شیرو:تو قاطی کرده بودی و پرتوپلا میگفتی
سورا:به خاطر همین جیبریل با مشت زد تو صورتت
من:راه بهتری نبود؟!
سورا:نه.
شیرو:رنگ چشمات با وقتی که توی طور بودی فرق کرده بود
پس نتیجه میگیریم که مغزرت جادو شده ب
ود
سورا:توی این جور مواقع بهترین کار اینه که مغز طرف رو از اول باز سازی کنی.پس باید یه مشت محکم میخوردی
رینبو:پس شماها اونقدرا هم خنگ نیستین!
جیبریل:جرئت داری یه بار دیگه به ارباب های من توهین کن!
رینبو:اربابای تو خنگن...اربابای تو خنگن
جیبریل خواست یه حمله ناجور به رینبو کنه ولی سورا جولوشو گرفت
سورا:به کی میگی خنگ؟!بعدش به شیرو اشاره کرد و گفت:خواهر کوچیک ترم؛به19زبان دنیا با لهجه خودشون مسلطه.
شیرو هم به سورا اشاره کرد و گفت:برادرم20000 کتاب خونده و به تمام استراتژی ها،قانون ها،و قواعد روز دنیا و همین طور گزشته آشنایی داره
من و رینبو هم دهنمون2متر واز مونده بود
جیبریلم همین طور که به ارباب هاش افتخوار میکرد به رینبو زبون درازی کرد
رینبو:خیلی خوب گیریم که خنگ نیستین.ولی....
من:رینبو بس کن!یادت رفته؟ما دنبال رریتی هستیم.
رینبو:اوففففففففففف باشه
من:الان وقت آشنایی کامل با شماهارو نداریم.دوستمون تو خطره.باید بریم.پس فعلا.
خواستم بدوم ولی سورا دستمو گرفتو گفت:فعلا تشریف داشته باشین!
من:ببین دوستم کمک لازم داره نمیتونم بمونم
شیرو:دوستت همونیه که....
سورا:جیغ کشید؟
من:آره
رینبو:شما دیدینش؟؟
سورا:نه
شیرو:ولی...
سورا & شیرو:صداشو شنیدیم
من:خب خودتون که صداشو شنیدین.بزارین بریم.لطفا
شیرو:اونی{برادر}نظرت چیه؟
سورا:با هرچی تو بگی موافقم ^_^
شیرو:تو بهم اعتماد کامل داری؟
سورا:تاحالا یه بارم بهت شک نکردم
شیرو:پس بزار برن
سورا:حتما.خواهر عزیزم!
خواست دستمو ول کنه.ولی قبلش در گوشم چیزی گفت....
سورا:حواست به ساکاماکی ها باشه
من:ها!؟ساکاماکی دیه کیه؟
سورا:اینو دیگه باید خودت بفهمی
بعدش دست خواهرشو گرفت و به همراه جیبریل در تاریکی محو شدند
رینبو:چی بهت گفت؟
من:فعلا وقت توضیح ندارم.اول بیا رریتی رو پیدا کنیم
رینبو:باشه
و با هم دیگه به سمت محل رریتی و فلاترشای دویدیم
وقتی رسیدیم صحنه عجیب یا بهتره بگم غم انگیزی رو دیدیم....
رینبو:اوه نه....
من:رریتی؟چه بلایی سرت اومده؟؟
رریتی که بیهوش و زخمی یه گوشه افتاده بود کم کم چشماشو باز کرد
ولی وقتی کامل چشماش باز شد،وحشت زده داد زد:مواظب باشین!
و منو رینبو رو به یه گوشه پرت کرد


خب این قسمتم تموم شد ^_^
نظرتون چیه؟؟؟
من خودم از این 2تا شخصیت تازه(سورا & شیرو)خوشم میاد
+
ساکاماکی ها که قسمت های آینده اضافه میشن ^_^
بگزریم.......این قسمت نه طولانی بود و نه کوتاه
پس فقط15نظر واس قسمت بعدی میخوام ^_^
(غر نزنین15نظر توی میهن بلاگ دادن خیلی راحته)
سعی دارم قسمتاشو خونی کنم ^_^
ولی اگه شماها بخواین خونشو کم میکنم
انتخواب با شماست....
خب همین دیگه......فعلا.....بایـــــــــــــ ^_^



Comments : طرفدار داستانم ^_^

Last edited: - -





نمایش نظرات 1 تا 30